رضا قليخان هدايت

7

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به قدم كوش تا به كام رسى * مرد وامانده كاروان‌رس نيست هم ز خود جوى هرچه مىجويى * كه به غير تو در جهان كس نيست در صفت سير و سلوك و بينش خود گفته زدم از كتم عدم خيمه به صحراى وجود * از جمادى به نباتى سفرى كردم و رفت پس از آنم كشش نفس به حيوانى برد * چون رسيدم به وى از آن گذرى كردم و رفت بعد از آن در صدف سينهء انسان به صفا * قطرهء هستى خود را گهرى كردم و رفت با ملائك پس از آن صومعهء قدسى را * گرد برگشتم و نيكو نظرى كردم و رفت بعد از آن ره سوى او بردم چون ابن يمين * همه لا گشتم و ترك دگرى كردم و رفت و له آشنايى خلق دردسر است * منقطع باش تا ندانندت بر در كس مرو ز بهر طمع * تا ز در همچو سگ نرانندت گر شوى گوشه‌گير چون ابرو * بر سر ديده‌ها نشانندت اين همه جدوجهد حاجت نيست * هرچه روزى است مىرسانندت فى المدح هريكى از شهان به گاه شكار * صيد ديگر كند به قوت بخت شاه يحيى چو عزم صيد كند * شهرياران ربايد از سر تخت باد پاينده تا جهان گيرد * به مساعى بخت و بازوى سخت و له اى دوست گر زمانه به صد غم نشاندت * بنشين و صبر كن كه صبورى دواى اوست بازنده پيل پشه چو پهلو همىزند * گر جان به باد بر دهد الحق سزاى اوست گر كار عاقلى نرود بر ره صواب * از وى مبين كه آن نه ز فكر خطاى اوست